تبليغاتX
قلبمو هديه مي دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اينکه قلبمه به خاطر اينکه تو توشي

عشق پاک

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

دوست داشتن

                 دوست دارم عزیزم ولی تو .......

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم..!!!

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن...



2:46 | محمد |

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

مزمزه کردن احساس لطافت هم اندازه ای دارد...

مزمزه کردن احساس لطافت هم اندازه ای دارد...

.

.

.

 افکاری آرام، شبی ساکت، نگاه هایی پیوسته به بدنی مشتاق تفکر، سر جایم می مانم؛ خودم را محکوم می کنم به دیدن! می گوید می بینم؟ می گویم نه... ببین! باز هم ببین، بهتر ببین، دوباره ببین. و هر دو خاموش می شویم... من سعی می کنم در چشمانش خیره نشوم تا بینایی ام از آن خودم باشد و باز هم می نگرم به خاطرات و به فکرش فرو می روم:

 

 " دست هم برای خودش احترامی دارد، وقتی اراده می کند می شود مریدی خوب رای من؛ وقتی تحرکی برای خودش دارد می شود دنیایی تازه و وقتی مرید می شود دیگر اراده ندارد! می گویم چه می خواهی بگویی ؟ سکوت می کند و لبخند می زند. از خجالت سرخ می شوم. به خودم می گویم تقدس امری دوطرفه است برای یک طرف؛ یکی پاک است و می بخشد، یکی محتاج پاکی است و پاک می شود. می گوید: همه چیز از پاکی شروع می شود ولی دست هایی بی اراده فراوانند و شوق هایی رها بی پایان..."


 

 به خودم بازمی گردم. به من می گوید حریص شده ای. من که گناهی ندارم، همه اش تقصیر اوست. او مرا تنها گذاشته و حالا حرص تنهایی خودش را می زند. وقتی به خودم فکر می کنم دنیا پایان می گیرد؛ می شوم موجی که در دریایی ساکن جریان دارد! چه پارادوکس پراحاطه ای! آری، این را خودت به من گفتی؛ تجسم کن یک بار دیگر روی دریا راه می رویاما این بار نه مثل حباب ؛ مثل موج..! شب هم شده و دریا تو را با آسمانی از ستاره تنها گذاشته، می توانی روی بسترت دراز بکشی و به آسمان بنگری. آن وقت اولین چیزی که می بینی من است. می بینی چه وقت ما را جدا کردند؟ از افلاطون بپرس! نه، همه اینها در همان آسمان بالای سرت است؛ بخودت زحمت بده و تنها نگاه کن. ببین چقدر فاصله ما کم شده! قدر زمین و آسمان.

 

 دیگر از هوس لطافت حالم به هم می خورد. این بار تو این را گفتی و من در سکوتم جوابت را دادم. این ها که لطافت نیست. پس لطفش کجاست؟ مهربانی که بی رحمت نمی شود. این که به تو چیزی نمی رساند. بیا تا نشانت دهم...

 

 وقتی پنجره را باز می کنیم منظره پیش رویمان نیست یعنی هست و نمی بینیم. هوای تازه خوشایندتر است. در شهر مهربانی های دنیای تو زیبایی همان مفهوم دروغی " کیچ" را دارد، این را به رسم لطافت مخوان. ببین! دوباره ببین. باز هم ببین و ببین و بهتر ببین. شیرینی هم همیشه خوب نیست، بعضی اوقات حال مرا بهم می زند ولی من شیرین را می خواهم. این را تو یادم دادی. حالا من به تو می گویم!

2:38 | محمد |

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386


 

نذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی

 

غیرازتوباشم

 

 

 

می خوام از خوابی که لحظش یه ساله برای دیدن

 

روی تو پاشم

 

اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با توهمه دنیا رو حس کرد

 

همه دنیا بیاد وتونباشی دلم

 

دق می کنه با این همه درد

 

تمومه زندگیمو زیروروکن که بی تو دلخوشی هامم گناهه

 

خودت باش و من و دیوانگیهام فقط

 

با تو دل من رو به راهه

 

بذار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه

 

می شه افسانه هارو زندگی کرد اگه

حق با منه دیوانه باش

3:17 | محمد |

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

عشق من

همه می گن که گناهه......................................................عشق پاک من به چشمات

می گن عشق ما تباهه.........................................................دل ندم به سادگی هات

همه فکرشون همینه...............................................که جدا بشیم من و تو

نمی خوان عشقی بمونه.................................میون قلب من و تو

تو بگو که این دروغه..........................توی قلبت جا ندارم

سرت اینقدری شلوغه..........من دیگه جایی ندارم

حس تلخ یه حسادت.........تو چشاشون خونه کرده

میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده

به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو

بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو

بیا ثابت کن به دنیا...........................................................که هنوزم عشق زنده اس

بینه هرچی توی دنیا ............................................................عشق پاک ما برنده اس

میگن عاشقی که جرم نیست......................................................عشق یک پسر گناهه

میگن عشقه اون که عشق................................................. نیست هوسه فقط گناهه

اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت

می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت

حرفاشون برام مهم نیست.............پشت تو هرچی که می گن

هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن

می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن


3:13 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


 

 

هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی می دونی جدا میشی... هرگز نگو دوسش داری وقتی که بهش اهمیت نمیدی... هرگز درباره احساست حرف نزن وقتی که واقعاً وجود نداره... هرگز به چشماش نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری... هرگز بهش سلام نکن وقتی می دونی خداحافظی در پیشه... هرگز به کسی نگو تنها اونه وقتی تو ذهنت به دیگری فکر می کنی... هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری... هرگز به این آسونی ها از دستش نده... شاید هیچ وقت کسی رو پیدا نکنی


1:4 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم ..چون دنيا يه روز تموم ميشه. ... نميخوام بگم که مثل گلي. ... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره است... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي..نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم.... چون . چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم. ... چون باور نمی کنی


1:1 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد


0:59 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم


0:58 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386



0:56 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


 

 

هميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم


0:46 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

 

 


0:39 | محمد |

پنجشنبه ششم دی 1386


خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشات مي ميره بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره . خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي . خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي . خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

 

 


0:33 | محمد |

چهارشنبه پنجم دی 1386

هم صدای عشق

اگه دستم به جدایی برسه اون رو از خاطره ها خط میزنم

از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط میزنم

اگه دستم برسه به آرزوم با ستاره ها قیامت میکنم

نمیزارم کسی عاشق نباشه ماه رو بین همه قسمت میکنم

وقتی گاهی منو دل تنها میشیم حرف های نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین بادو ساخت خیلی از ندیدنی هارو شنید

غصه ی جدایی ما آدما غصه ی دوری ماست از خودمون

دوری منو تو از لحظه ی عشق غصه ی سادگی گمشدمون

غصه ی سادگی گمشدمون/....


2:16 | محمد |

چهارشنبه پنجم دی 1386

جدایی

تو همین فکرا بودم ...
داشتم گریه می کردم، به دقایق و ثانیه هایی فکر می کردم که باید جدا شد، دستها را از تمام آرزوها و خیالات رها کرد، از تمام دلبستگیها ...
جدایی از عشقی که هرگز متولد نشد، جدایی از لحظه ای که هیچ وقت نیامد، جدایی از دستانی که هیچگاه لمس نشد، جدایی از دلی که ...
تو همین فکرا بودم، منتظر حادثه ای بودم که قبل از تولد عشق مرا از تمام خاطراتم جدا کند، مرا از آینده ای که هنوز اتفاق نیفتاده، جدا کند.
مرا قبل از رسیدن، جدا کند...

2:6 | محمد |

چهارشنبه پنجم دی 1386


 

 

 

باز هم فرصت هست برام بگو هيچ وقت براي رسيدن به عشق دير نيست کاش حداقل يه بار براي ديدن من مي امديو با تو گريه مي کردم مطمئن باش و مطمئنم هستي که هيچ وقت فراموش نمي شويو نخواهي شد عاشقت خواهم ماند و ترانه هايت را ماندگار خواهم گذاشت


0:30 | محمد |

چهارشنبه پنجم دی 1386


عشقت رو نصيب کسي کن که لايق ان باشد نه تشنه ان زيرا هر تشنه اي روزي سيراب خواهد شد


0:27 | محمد |

چهارشنبه پنجم دی 1386


عمری به جستجوی نویسنده بود: خالق نقشش. غافل از اینکه تمام این مدت ،خود در حال رقم زدن سطرسطر داستانش بوده. نویسنده خودش بود. دیگر بهانه ای برای ادامه داستان نداشت.

 

 

عشق نخستين نياز براي پيوند عشق يعني دوست داشتن به اضافه صداقت ، رفاقت ، معرفت عشق يعني امروز ، فردا و هميشه عشق آن سوي من است ، آن سوي ترديد ، آن سوي اگر ، آن سوي اما ، شايد ... عشق را بايد به جا آورد ، محترم شمرد ، شناخت عشق كودكي است كه بوي صداقت و صراحت مي دهد دست عشق را در كوچه هاي پر از ازدحام زندگي نبايد رها كرد عشق را نبايد رنجاند ،


0:26 | محمد |

چهارشنبه پنجم دی 1386


در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام (محبت اين رود به آبراهي جاريسست به نام (دوستي) اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام (عشق) اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام (وفا) و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام (جدايي)


0:25 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386


سلام مهربان من دلیل تمام بی مهریهایت را فهمیدم. من دلیل نامهربانی های دلت را
 
فهمیدم. چقدر دیر چند ماه، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه، چند ثانیه به سادگی
 
دلم خندیدی... یادت هست با کلام به ظاهر مهربانت با صدای دلنشینت چگونه رامم
 
کردی؟ یادم هست وقتی صدایت را حتی یک روز نمی شنیدم بسان کودک مادر
 
مرده ای زانوانم را از فرط بی کسی در گوشه ای از خلوت خویش آنقدر سخت می
 
فشردم که صدای اعتراض تمام سلول هایش را می شنیدم... یادم هست حرفهای
 
عاشقانه ی تو گسل های زلزله خیر قلبم را تکان می داد. اما ناگه موجهایی سهمگین
 
آوارهای بی کسی را بر سرم فرود آوردند... دیگر تو نبودی، حال من بودم و
 
خاطرات با تو بودن... من بودم و غروبی بی طلوع. حال من بودم و غربتی بی
 
پایان. روزهای سختی بود. من صدای شکستن شیشه ی نازک قلبم را شنیدم. من
 
حضور سایه ی غریبه ای را از فرسنگ ها فاصله حس کردم آرام و بی صدا گریه
 
می کردم، بر دهانم مهر خاموشی زدم تا مبادا صدای هق هق گریه های دل شکسته
 
ام را بیگانه ای از پس پرده های بی کسی ام بشنود و من در دادگاه عقلم دریافتم که
 
برایت حکم عروسکی بودم که کمی احساس داشت... من گمان می کردم که حضور
 
لیلی زمانه را در من حس کردی اما دریافتم که تو مجنون لیلای دیگری بودی. ای
 
کاش دوست داشتن را تجربه نمی کردم، تجربه ی تلخی بود... دیگر هیچ وقت نمی
 
خواهم حضوری گرم، سرمای وجودم را محو کند... دیگر هیچ گاه به نگاه عاشقی
 
دل نمی بندم و هیچ گاه به سلام مهربانی پاسخ نخواهم داد و اینک حکم صادر شد:
 
جدایی، جدایی جدایی....

4:2 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

خدا حافظ

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده


خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ


3:50 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

غم هجران

 

 

تا كي بايد غم هجرانت را تحمل كنم

 

و تو کنار او باشی

 

تا كي بايد به گريه هاي شبانه ام ادامه بدم

 

و تو در دنياي خودت سر كني

 

تا كي بايد چشم به راهت بمانم

 

و تو بی اعتنایی کنی

 

تا كي بايد چو شمع بسوزم

 

و تو مثل پروانه دور گل ديگري باشي

 

تا كي بايد تورا به چشم معشوق نگاه كنم

 

و تو عاشق ديگري هستي

 

تا كي

 

تا كي

 

….

 

 

..

 

.


3:49 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

گریزی نیست

نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شايد تا طلوع فردا شايد تا آنسوي

شب مي دانم تا خواب شب پره ها راهي نيست مي دانم شب دوباره زنجره ها

خواهند خواند اما مي دانم که قلبم هميشه عاشق خواهد ماند مي دانم راهي براي

گريز نيست مي دانم قلبي که بخشيده شود بازگشتي دوباره برايش نيست اما نمي

دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شايد باد

صدايم را به گوش تو بسپارد نمي دانم ولي من هميشه به انتظار خواهم ماند شايد تا

ابد دوباره زمزمه هاي تو را بشنوم شايد تا ابد دوباره تو را ببينم شايد تا

ابد...............



3:45 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

گریه نگن

بد از اين گريه نکن از دلم شکوه نکن 

با اين همه زخم زبون مرا آزرده نکن 

از اين کلام بهره ببر مرا از ياد ببرقيمت دل گرون شده 

دست تو سرده ديگه واسه من مردی ديگه 

دل من يه ماهيه حاصلش تباهيه

هميشه تو حسرت و رنج و بی قراريه

بگو بد کردی بگو ميخوای که بر گردی بگو

به منه شکسته دل تو جفا کردی بگو

بگو دلت سنگه بگو اين اوج آهنگه بگو 

بگو دله سياهه تو اسير نيرنگه بگو

ميخوای بگی پشيمونی قدر منو را خوب ميدونی

ميخوای که ا عترف کنی روت نميشه نميتونی

نگو که پايبندی هنوز نگو که دل تنگی هنوز 

نگو گذشته ها گذشته ميخوای بر گردی هنوز 

دست تو سرده ديگه وسه من مردی ديگه

جايه عشقت تو دل من حسرتو و درده ديگه 

دل من يه ماهيه حاصلش تباهيه

هميشه تو حسرتو و رنجو بی قراريه

اينهم صدايه قصه بود رفتنه من حادثه بود

بايد که فريد ميزدم اما صدام گرفته بود

حرفای من نفرين نبود حرف دلم همين نبود

کاشکی از همون رز ازل عاشقی رو زمين نبود

3:42 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

ای کاش

 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم

نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت و

دستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید و

صد واژه ی پر مهر

از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

و باز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان

را می پیمودیم و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود

نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما

همیشه در کنار هم باشیم

و تو با وجود گرمت به کلبه یخ زده ام گرما ببخشی

و مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی

و یار همیشگی من باشی

ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو

تو را ببینم

 

 


3:40 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

گمشده من

 

 

دوباره باز آغاز بی پایان گریه های من شروع می شود

 

و دوباره باید رویای شکفتن با تو را از یاد ببرم

 

دوباره باید آرام و بی صدا در ظلمت شب

 

از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشانها

 

صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند

 

به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد

 

و من را از تو جدا کرد

 

لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را

 

تو به صدا در آوردی و آهنگ جدایی را نواختی

 

حالا چگونه این دل من با این فریاد دل خراش جدایی کنار برود

 

 احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم

 

ولی عزیزم تو را هرگز فراموش نمی کنم

 

اگر چه جدایی بین ما می افتد



3:39 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386



3:36 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

تقدیر سرنوشت

 


 

 

من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد

و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت


3:29 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

قاضی سرنوشت من


قاضي سرنوشت من،

 

عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟

پس شتاب كن....

گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...

نفس هايم به شماره افتاده اند...

شتاب كن...شتاب...


3:26 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

هوایی برای تنفس نیست....

مشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند


3:25 | محمد |

سه شنبه چهارم دی 1386

عذر خواهی

با عرض پوزش از دوستان بخاطر کسالتی که داشتم نتونستم آپ کنم و مدتی در بستر بودم از همه دوستان که در این مدت با نظراتشون منو مورد لطف قرار دادند سپاسگذارم..
.
.
.
.
محمد

3:23 | محمد |