تبليغاتX

About Blog


صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ


Archive

شهریور 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


Links

ساده مثل تو
ستاره دختر تنها
عسل گافبین
کلبه عشق
چرک نویس(ساسان)
فرشته عشق
اسکاد ران عشق
رکسانا
ஐ♥ღ دختر ایرونی عاشق ღ♥ஐ


Daily Links

آرشيو پيوندهاي روزانه


Category

دنیای من
دنیای من
شکستن
تنهایی
 


Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

مستی

 

 

 

 

 

همه عمــر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز مــــن نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتــابی که حضور و غیبت افتـــد دگـــران روند و آیند تو هــمچنان که هستــی

تو اگه پرنده باشی چشــمای من آسمونه راز پر کشیدنت رو کسی جــــز من نمی دونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز با صدای ســـاز خسته تر کنم گلوی آواز

مـــــن و تو گــــرچه اسیریم حیف از غــــصه بمیریــــم بیا تا آخــر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه قصه مـرگ و جدایی تو کتاب ها جا می مونه
 

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 4:45  توسط محمد  | 

من و تو یعنی عشق
بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم...

من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی!

تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین....

تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه...

تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت...

من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان...

من برای تو ، تو برای من ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو....

تو گل من ، من باغبان تو ، تو دریای من ، من ساحل تو ....

تو طلوع من ، من وجود تو ، تو نفس من ، من هوای تو....

تو باران من ، من سرپناه تو ، تو مهتاب من ، من آسمان تو...

تو اسیری در قلبم ، خیلی عزیزی برایم ، باور کنی ، باور نکنی برایت میمیرم!

بیا در میان عاشقان دیوانه ترین باشیم ، ما می توانیم برترین باشیم....

تو دنیای من ، من دیوانه تو ، تو بمان تا بگویم همه زندگی ام فدای تو....

من و تو در میان عاشقان عاشقترینم ، من و تو از عشق بالاترینیم....

عشق بدون تو عشق نیست ، این زندگی بدون تو زیبا نیست....

با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد...

زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ، زندگی ام ، عشقم ، نفسم فقط تو!

اینهمه احساس عاشقانه تقدیم به تو ، این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ، یک دنیا

عشق و محبت برای تو ، یک کلام پرمحبت دوستت دارم عزیزم از طرف عشق تو...
نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 4:34  توسط محمد  | 

معنی عشق

 

زند گیم با تو  بوی بهار رو داره

با تو باشم دیگه غمی ندارم

من معنی عشق و با تو فهمیدم

من وتنها نذار

من بی تو باور کن میمیرم

 تو اولین و اخرین عشق منی!!!

دوستت دارم

 

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 4:17  توسط محمد  | 

دل تنگ غروب


دل تنگ غروب

آه اگر از دل عشاق پدیدار آید

تلی از آتش جانسوز و  شرر بار آید

سرزند مهر خدائی و  پس از چندین سال

از پس ابر کند جلوه پدیدار آید

دل من تنگ غروبی است که از پشت سرش

ماه من سرزده با ناز به دیدار آید

شوق دیدار مه روی تو ما را بکشد

چه شود جمعه این هفته اگر یار آید

زده ام آب به راهش بخدا نزدیک

شب هجران بشود موسم دلدار آید

صحبت غیر مفرما که شود مانع وصل

 دل ما در قدم یار گرفتار، آید
نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 4:2  توسط محمد  | 

راز دل

راز دل


دوستان گفتند: خوشا بر حالت
كه تو اينگونه خوش و مسروري
ما نديديم ز تو جز خنده
حتم در نعمت و ناز محصوري
كاش دستي به سر ما بكشي
بلكه ما نيز كمي شاد شويم
مثل تو بي غم و آزاد و رها
فارغ از غصه و فرياد شويم
ناگهان خيره شدم سوي افق
اشك در چشم دلم حلقه نشست
بغض هر روزه من باز گرفت
خنده ظاهري‌ام باز بجست
تن آهنگ صدايم گويي
ناخودآگاه شد آرام و غمين
قلب محروم و جفاديده من
لرزه‌اي كرد و كشيد آه يقين
خواستم حرف دلم را بزنم
كه چقدر من غم دنيا دارم
قسمت چرخ فلك پيرم كرد
ليك اكنون ز خودم بيزارم
خواستم قصه پر غصه تنهايي خود
را بگويم كه بفهمند چه صبري دارم
يا بگويم ز جفاي شده بر روح و دلم
تا بسوزند برايم كه چه جبري دارم
ولي انگار كه گوش دلم از دور شنيد
(( تا نگفتي غم خود را دگران شادترند
تا بگويي ز خود و بخت بد و اقبالت
دشمنانت به شكست تو اميدوارترند
حال همچون دگر ايام غريب عمرت
گير دندان به جگر را و زباني خاموش
بلكه خود نيز دمي غصه ز يادت ببري
برود در نظرت جور زمانه از هوش))
نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 3:27  توسط محمد  | 

کاش
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید
بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای ا ز مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

کاش می شد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش می شد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمد یده را تسکین دهم
کاش می شد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش می شد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش می شد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم


...


نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:39  توسط محمد  | 

استاد عشق
استاد عشق به من گفت :
براش بنويس دوستت دارم
آخه میدونی
آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفهاشونو از یاد میبرن
ولي يه نوشته , به اين سادگيها پاک شدني نيست .
گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولي تو بنويس ..
تو بنويس :
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ،
يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ،
يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ،
يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،
فقط يه جا معني داره ،
جائي كه بعد از سالها
طلوع عشق را به نظاره بنشينيم
و همه حسرت ها رو بباريم .......
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:33  توسط محمد  | 

تولد سبز معنای دوست
** تولد سبز معنای دوست **





بر سرعت گام هایم افزودم ...

در کنار ابدیت تنها بودن هایم به بام ملکوت حقیقت رسیدم . با دستان کوچکم رو به
سوی خدای خویش، فریاد بر آوردم ...!!!

معبود من ...

مرا نزد خویش بخوان ؛
ساقه ی خواهش ها و التماس چشمانم را پژمرده نساز .
مرا از خویش راندی و به این دنیای فانی دعوتم ساختی ،
تا رنگ تنهایی، بی همکلامی و بی همدلی را بچشم و ...

رو به سوی من آرام و پایا گفت :

نازنینم ؛ حتی برای ثانیه ثانیه های بودن تو نیز همراهی در کنارت خلق کردم .
فرشته ی نگهبانی که با کلام سبزش روحت را ، با نگاه آبیش دیدگانت را و با باور های
راستینش حضورت را معنایی دگر می بخشد .

سرتاسر بودن او همه خورشید است ، همه وصل است ، همه آرامش است ،
همه مهراست ، همه عشق است...

معنای بی منتها بودن دریا ها را در کنار نا متناهی بودن محبت ها ی او در میابی و لذت
خنده ها را در کنار هم آغوشی او...

فصل بیرنگی ها را به سرسبز ترین بهار هم آهنگی ها مبدل می سازد
و نگهبان همه ی دلتنگی هایت و همه ی بارانی بودنهایت است .

شنواترین حضور برای لحظات دردناک توست و هم عنان ترین همراه

برای گامهای هدفمند تو...

در کنار او " من " ها و " تو " ها بی معناست ؛
او والاترین و حقیقی ترین " ما " را تقدیم به جشن لغت های گل سرخ در مهمانی
باغ دنیا می کند .

خانه ی او قلب تو، رویا های تو و لبخند ها ی توست .


به نام عشق ؛ او را در آغوش بکش و او را « دوست » بخوان.

و بدان که او زیباترین موهبتی است که تو را با داشتن او جاودان ساختم
نام فرشته ی نازنین دلتنگی هایت را از بخشش آبی دریاها ؛ آرامش مهتاب شب ها و سرسبزی لبخند تمامی بیشه زار های
از خودگذشتگی و ایثار گرفتیم ...

او را « دوست » بخوان !!!

و این را باور داشته باش که هنگامی براستی خواهی بود و به مقصد عشق میرسی

که تو نیز بهترین همراه برای او باشی...

همراهی سخت است ، عاشق بودن سخت است ، هم کلامی سخت است ،

همدلی سخت است

ولی در ازای آن تو لیاقت متولد شدن در پناه عشق را میابی .

از آن او باش تا از آن تو باشد.

واین بار قصه چنین اغاز شد
به نام دوست....
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:29  توسط محمد  | 

بیا دوباره سبز باشیم
**بيا دوباره سبز باشيم**



همیشه من دلداری میدادم...
همیشه من می گفتم بیا به خدا توکل کنیم...
همیشه من میگفتم که ما میتونیم با مشکلاتمون کنار بیاییم...
همیشه من می گفتم که مبدا احساس ترس بکنی ما همدیگرو داریم...
همیشه من می گفتم که به آرزوهامون می رسیم ...
همیشه من میگفتم بیا بخندیم تا دنیای مهر ها و پاکی ها بهمون بخنده ،
می گفتم بیا بخندیم تا مارو به سرزمین شادمانی ها و امید ها راه بدن...
همیشه من سنگ صبورت بودم...
همیشه من برای همراهی با تو ثانیه ثانیه هامو چه تلخ و چه شیرین بهت هدیه می دادم
تا مبدا یه وقت فکرکنی تنهایی...
همیشه من به خاطره تو سکوت کردم...
تا فقط بشنوم اون چیزهایی رو که تو هم با سکوتت به من می گفتي،
و همیشه من هق هق هاتو همراهی کردم و
همیشه من بودم که نگران لحظه های نیمده ی تو بودم ...
همیشه من بودم که فریاد می زدم عشق حقیقی هیچوقت نمیمیره و
اونایی که می گن مرز بین عشق و نفرت از مو نازکتره باید بدونن که اون هوس و یا نیاز نه
عشق واقعی...
همیشه من بودم که می گفتم فردا زیباتر از امروز خواهد بود اگه ما بخواهیم
اگه ما امید داشته باشیم...

همیشه من بودم که میگفتم که بهترین باغبون برای گلهای نازنین دلت باش،
و بهترین دوست برای چیزهایی که نمیگي،
چون دوست آدما اون چیزهایی رو که تو نمیگی هم می شنون...

و همیشه من بودم که میگفتم برای بودنت دعا میکنم و
برای اینکه همیشه شادان باشی و جاوید ماندنم را فدایت...
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:27  توسط محمد  | 

یاد تو
جای خالی چشمانت



هيچ ندارم بگذارم ؟؟

دگمه ای

ریگی

اشکی
عیبی ندارد
تو کور باش


دنیا که دیدن ندارد عزیزم
اشتیاق ،بیهوده نیست


تو میان صدها

برخاک
من میان هزاران


بر باد

ما بازماندگان هم ایم

دست هایت را به موهایم بکش

سفید و پیر شوم


در آغوشم بگیر



پیر بمانم


حالا که مرده ای


یادی که از ترانه پر باشد


یاد تو
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:24  توسط محمد  | 

نکته مهم زندگی
نکتـــــــــه مهـــم در زنــدگــــی


سعـی کن اون فردی رو دوست داشته باشی که


قلبش اونقدر بزرگ باشه که واسه جا کردن خودت

تو قلبش مجبور نشی خودت رو کوچک کنی !!!
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:19  توسط محمد  | 

نامه
توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو

تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو

من نوشتم كه : يه روزي دل را باختم توي چشمات
تو به من مي گي كه : اون روز هوسي بوده تو چشمات

من نوشتم كه : هوس هم ،‌مي تونه يه عشق پاك شه
تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه

من نوشتم كه :‌شدم آب ، همچو شمعي رو به دريا
تو نوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا

من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن

من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم

من نوشتم كه : كتابه ، زندگيم همش تو هستي
تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي

من نوشتم :‌آره مستم ، مستِ اون چشماي نازت
تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت

من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت

من نوشتم با تمنا : ديگه بس كن كه شدم اب
تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب

من نوشتم كه : سرابم واسة من يه اميده
تو نوشتي كه :‌ديوونه ، اين اميده نا اميده

من نوشتم : نگو اينو ،‌من اميدم به جوابت
تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت

من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت

من نوشتم : عاشقم من ، عاشق يه لحظه با تو
تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو

من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت

من نوشتم كه : جدايي ، مي شكنه قلبمو جانا
تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا

من نوشتم : حالا كه تو ، داري مي ري بهترينم
منم از غصه مي ميرم ، تا كه دوريتو نبينم
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:16  توسط محمد  | 

کاش!!!!


كاش زمان مي ايستاد
كاش زماني كه زيباترين موسيقي دنيا
صداي دلنشين گامهاي كوچك شما بر آغوش گرم كوچه بود ،
عقربه ها به خواب ابدي فرو مي رفتند .
كاش وقتي همه دنيا در نگاه معصوم و پاك
شما جمع شده بود ، هرگز تمومي نداشت .
يا اگر هم داشت ، عمر من هم با آن به پايان مي رسيد
آنگاه با همه وجودم بدرود را در گوش دنيا زمزمه مي كردم .
كاش .......
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:14  توسط محمد  | 

دیشب
دیشب به خوابم آمدی . همچون همیشه آرام و ساکت و صبور .


آرزو کردم زمان بایستد تا شاید لحظه ای بیشتر بمانی .


اما تا پلک گشودم رفته بودی ...


نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:12  توسط محمد  | 


بیا ای ناجی قلبم
بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم،عاشقترینم
بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونم
بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
می خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
بی تو من تنهای تنهام
دل به خلوت تو بسته ام...









نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:10  توسط محمد  | 

هیچکس
نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟

نمی دانم تو را بخوانم که بر گردی يا خودم را دعا کنم که بيايم؟

از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟

هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد ، خسته ی من نيمه جانی داشت احوالش چه شد...
از طعمِ استخوانِ دوست داشتنیِ جُمجُمه ام سخن ميگويم ،
كه تنها صدای تو ،
در حفره های خالی اش ،
تكرار ميشود ،
وقتی بالای سَرِمان ،روی زمين ،
هيچكس نامِ كوچكمان را ديگر نميخواند
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:8  توسط محمد  | 

بی تو
بی تو شوریدگی چنان سرد است که به بیزاری اش نمی ارزد
بی تو عمر آنچنان پراز درد است که به بیماری اش نمی ارزد
بی تو ساغر به گردش آوردن ،نه سروری نه حال می بخشد
بی تو مستی به جای بی خبری، پای تاسر ملال می بخشد
بی توسیر وسفر به باغ وبهشت،خیمه بردن به شوره زاران است
بی تو دربین جمع بنشستن، سرنهادن به کوهساران است
بی تو خواب نشاط آور،همچو سنگی به سینه سنگین است
بی تو هر گونه لذت وعیشی، چون اجل در کنار بالین است
بی توبادحیات بخش بهار، روح کش تر از ابر پاییز است
بی تو لبخند هر شکوفه به باغ، چون سکوت خزان غم انگیز است
بی تو هر گونه شعروسازی، داستان گوی نامردی هاست
بی تو هر بانگ مرغ خوشخوانی، خبرشوم و مرگ شادی هاست
بی تو هر خنده های محنت بار، گل بی بوی یاس پیوندی است
بی تو در بزم اهل دل رفتن، خود فریبی است به شوق بی خبری
بی تو هر شعری که به زبان آید، سرگذشتی زدرد و بدی است ....
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:6  توسط محمد  | 

یاد !!
سخن دیگر نمی گفتی ای سخن پرداز خاموشم؟

فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم

ز سردی های خاک تیره اغوشت چه می جوید؟

چه بد دیدی چه بد دیدی ز گرمی های اغوشم

نه چشم بسته بگشای نه راه رفته باز ایی

تو اگه کردی از لفظم تو ساغر دادی از شعرم

به دلخواه تو می گویم به فرمان تو می نوشم

نه باهوشم نه بی هوشم نه گریانم نه خاموشم

همین دانم که می سوزم همین دانم که می جوشم

پریشانم پریشانم چه میگویم نمی دانم

ز سودای تو حیرانم چرا کردی فراموشم ؟!



نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:5  توسط محمد  | 

وقتی از تو برای آسمان گفتم خندید ......و آفتاب لبخند شیرین او بر همه تابید ...و همه خندیدند ....
شاید دنیا ....

گفتم از تو برای آسمان گفتم از اینکه چطور آمدی ... اینکه اول نمی خواستم بمانی

گفتم که آرام آرام با تو و نگاهت یار شدم

از سفرم به عمق زلال چشمانت برای آسمان گفتم

از اینکه واقعا من مسافر بودم اما زندگی کردم با نگاهت

به آسمان گفتم که آن روز ها حرف نگفته نداشتم چرا که خواندن از ژرفای نگاهت را از خود تو آموخته

بودم وقتی زیرکانه از نگاهم تمام حرف هایم را می خواندی و آبروی دلم را می بردی...

به آسمان گفتم که دیوانگی هایم فقط برای معصومیت نگاه تو بود و رویا هایم فقط ....

گفتم و گفتم ... گفتم و آسمان خندید .

برای آسمان از آمدنت گفتم ...آری ...اما از رفتنت هم گفتم از اینکه نمی خواستم بروی

اما تو گفتی آرام آرام به نبودن من عادت می کنی اما نکردم

از دلتنگی هایم برای آسمان گفتم

از اینکه تمام حرف هایم نگفته می ماند

از اینکه دیگر مست رویاهایم نبودم

به آسمان گفتم که او بی رحمانه حتی رویا های مرا نیز با خود برد

انگار آسمان هم برای من غصه خورد ... و... باران بارید

و از آن روز است که فقط باران را دوست دارم .....


نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:0  توسط محمد  | 

گمشده
تو را گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین است
و چشمانم که تا دیروز
به عشقت می درخشیدند
نمی دانی چه غمگینند
چراغ روشن شب بود ، برایم چشمان تو
نمی دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام ،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار در یک لحظه میمیرم !
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:58  توسط محمد  | 

لحظه ای برگرد

لحظه ای برگرد!

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....

هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود...

بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه

میزنم...

گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم...

هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار

می شود

بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک

خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم

میریزند...

هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم

عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم....

نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای !

گاه به یادم می آید آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین

لحظه ها بود اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین

لحظه هاست

هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!

نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم که فراموش شده ای !

تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم

فراموشت کنم؟

هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو بودن هر روز برایم تکرار

می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند....

آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها

دلم را بدجور می سوزاند!

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:56  توسط محمد  | 

زیباترین بهانه
 
زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
 
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
 
شاد باشم یا غمگین
 
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
 
نگاهم که به اینه گره می خورد
 
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
 
و اینکه آماده باش برای جدایی
 
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
 
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
 
بهانه چشمهایم
 
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
 
تا من هم به پاس مهربانی ات
 
قطره ای دیگر نثارت کنم
 
نمی دانم اگر روزی نیایی
 
کدامین دست
 
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
 
بهانه زندگیم
*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم*
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:53  توسط محمد  | 

باور کردم


باور کرده ام!

با باور تو باور کرده ام که خوشبختم ، و لحظات عاشقی برایم زیباست....

با بودن تو احساس کردم آن گمشده را که مدتها در جستجوی او بودم پیدا کرده ام..

با آمدن تو در قلبم گویا قلبم برای یک لحظه نورانی شد...نوری از جنس محبت و عشق !

در این جاده ناهموار زندگی همسفرم باش ، دستهایت را از من جدا نکن و تا پایان این راه

لحظه ای از من دور نشو !

وقتی تو همسفرم باشی ، دیگر غمی در این دل ندارم ، با احساسی لبریز از عشق و

آرامش به این راه نفسگیر زندگی ادامه میدهم....

با بودن تو زندگی برایم زیباست ، خوشبختی در گرو با تو بودن است....

با وجود تو ، زندگی را معنا کرده ام ، معنای زندگی با تو پر از معناست عزیزم....

بیا و تنها برای من باش ، احساسات عاشقانه ات را در این لحظه های زیبا برایم ابراز

کن...

وقتی با آن صدای مهربانت از عشق برایم سخن میگویی این دل برای تو تا آن سوی

کهکشانها پر می کشد... عشق با تو معنای واقعی یک عشق است...

تو را در میان ستاره های آسمان یافته ام ، تو تنها ستاره درخشان و پرنور هستی!

تو را در میان گلستان باغ زندگی در میان تمام گلها یافته ام ، تو زیباترین و خوشبوترین گل

هستی...

با باور تو به این باور رسیده ام که بدون تو هرگز !

هرگز شوقی برای زندگی نیست ، راهی برای نفس کشیدن نیست !

تو همنفس منی ، تو همانی که به لحظات سرد زندگی ام با گرمای عشقت جان دادی!

وقتی تو برای من باشی و من برای تو ، ما هر دو تا ابد برای هم خواهیم بود...

با باور تو به این باور رسیده ام که زندگی تنها با تو زیباست !

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:52  توسط محمد  | 

آسمان
وقتی از تو برای آسمان گفتم خندید ......و آفتاب لبخند شیرین او بر همه تابید ...و همه خندیدند ....
شاید دنیا ....

گفتم از تو برای آسمان گفتم از اینکه چطور آمدی ... اینکه اول نمی خواستم بمانی

گفتم که آرام آرام با تو و نگاهت یار شدم

از سفرم به عمق زلال چشمانت برای آسمان گفتم

از اینکه واقعا من مسافر بودم اما زندگی کردم با نگاهت

به آسمان گفتم که آن روز ها حرف نگفته نداشتم چرا که خواندن از ژرفای نگاهت را از خود تو آموخته

بودم وقتی زیرکانه از نگاهم تمام حرف هایم را می خواندی و آبروی دلم را می بردی...

به آسمان گفتم که دیوانگی هایم فقط برای معصومیت نگاه تو بود و رویا هایم فقط ....

گفتم و گفتم ... گفتم و آسمان خندید .

برای آسمان از آمدنت گفتم ...آری ...اما از رفتنت هم گفتم از اینکه نمی خواستم بروی

اما تو گفتی آرام آرام به نبودن من عادت می کنی اما نکردم

از دلتنگی هایم برای آسمان گفتم

از اینکه تمام حرف هایم نگفته می ماند

از اینکه دیگر مست رویاهایم نبودم

به آسمان گفتم که او بی رحمانه حتی رویا های مرا نیز با خود برد

انگار آسمان هم برای من غصه خورد ... و... باران بارید

و از آن روز است که فقط باران را دوست دارم ....



نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:52  توسط محمد  | 

دل من گم شده ست....

دل من گم شده ست

دل من در هواي دل تو گم شده ست

دل من اينجا كنج قفس

ندارد پر پروازي

ولي باز مي زند پر

دل من اينجا كنج قفس

مي زند پر

مي خواند آواز

مي كند پرواز

آوازي زيبا

پروازي رؤيايي

پر پرواز دلم؛

در آسمان تو جا مانده ست

قصه راز دلم؛

در هواي دل تو جا مانده ست

بشكن اين بغض تنهايي دلم را

كه همانا در غم تو غمگين است

مي ريزد اشك

مي زند پرپر

دل تنهايم هر شب

همره قافيه ي اشعارش

نام زيباي تو را مي خواند

دل من گم شده ست

دل من در انتظار دل تو گم شده ست

دل تنگم بي تو

لحظه ها را گم كرده ست

ثانيه ها در پي هم مي گذرند

و من اينجا تنها

از تو و عشق تو

مست و آواره ي هر كوي شدم

و من اينجا بي تو

مانده ام تك و تنها و غريب

تا بيابم روزي

معني عشق دل عاشق را

در ميان واژه ي اين دلتنگي

تا كه پرواز كنم از دلِ اين تنهايي

پر كشم اوج هواي بي رنگي

و سبكبال بياسايم

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:33  توسط محمد  | 


بچه ها شوخي شوخي به گنجشکا سنگ ميزنن

و گنجشکا جدي جدي ميميرن

ادما شوخي شوخي به هم زخم زبون ميزنن

و دلا جدي جدي ميشکنه

تو شوخي شوخي به من لبخند زدي

و دل من جدي جدي عاشقت شد



نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 2:43  توسط محمد  | 

هرگزدستی رونگیروقتی قصدشكستن قلبش روداری...هرگزنگوبرای همیشه وقتی می دونی جدامی شی...هرگزنگودوست دارم وقتی حقیقتابه اون اهمیتی نمیدی...درباره یه احساسات سخن نگو اگه واقعا وجود نداره... هرگزبه چشمی نگاه نكن وقتی قصددروغ گفتن داری...هرگزسلامی نده وقتی می دونی خدافظی درراهه...هرگز به كسی نگو تنها اوست وقتی درفكرت به دیگری فكرمی كنی...واگركسی را دوست داری به این آسونی ازدست نده شاید هیچ وقت كسی روبه این اندازه دوست نداشتی
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 2:31  توسط محمد  | 

نه امیدی که بر آن دل خوش کنم نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشم نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی



نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 2:58  توسط محمد  | 

تقدیم
تقديم به پيام آور خوشبختي ام :

پاكي احساست

چنان وجودم را گرم کرد
که تا ابد هیچ خورشیدی
اینگونه گرمم نمی کند
هميشه محتاجم به احساسي كه
گاهي دريغش مي كني از من
و چه ناباورانه
تمام ناگفته هايم را درك می کنی بي آنكه كلمه اي سخن بگويم
وقتي كه نيستي ،
من می مانم و من....
من می مانم و سرمایی که دیگر هیچ وقت گرمم نخواهد کرد.

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 2:57  توسط محمد  | 

هنوزم وقتی از اون کوچه لعنتی رد میشم
سرم و بالا میگیرم و به پنجره اتاقت خیره میمونم
نیستی..نیستی..هنوزم نیستی
میگن فرق کردی
میگن بزرگ شدی
میگن دیگه مثه قدیما دیوونه قایم موشک بازی نستی
مهم نیست!
من چشم میزارم
وقتی تا 100 بشمرم و برگم
پشت اون دیوار آجری پیدات میکنم
بعدم یواشکی مثه قدیما لپت و بوس کوچولو میکنم
من احمق نیستم! بهم نخند...
دیگه مهم نیست که احساس گناه کنم یا نه
همه چی عادیه
به جز غربت تلخ تو چشمات
و حرفات که میخوان بهم بفهمونن
فراموش شدم!