تبليغاتX

About Blog


صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ


Archive

شهریور 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


Links

ساده مثل تو
ستاره دختر تنها
عسل گافبین
کلبه عشق
چرک نویس(ساسان)
فرشته عشق
اسکاد ران عشق
رکسانا
ஐ♥ღ دختر ایرونی عاشق ღ♥ஐ


Daily Links

آرشيو پيوندهاي روزانه


Category

دنیای من
دنیای من
شکستن
تنهایی
 


Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم! سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم ... گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 0:18  توسط محمد  | 

یه شعله شکسته
یه شعله شکسته

یه شعله شکسته یه شمع رو به بادم

خسته از این زمونه فریاد گریه دارم
شده فضای سینه سیه چو روزگارم

از همه دل بریدم دل به کسی ندادم

عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات

رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم

عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات

دادم دل و به رویات رفتی و پا گذاشتی

به سادگی
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 22:53  توسط محمد  | 


روزگاریست که من عاشق دیدار توام.
روزگاریست در این گوشه گرفتار توام.
گفته بودی که طبیب دل بیمارانی.
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
پس طبیب دل من باش که بیمار توام
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 22:48  توسط محمد  | 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

به آسانی می شود در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد،ولی به سختی می شود در قلب او جایی دست و پا کرد.

به راحتی می شود در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد،ولی به سختی می شود اشتباهات خود را یافت.

به راحتی می شود بدون فکر کردن حرف زد،ولی به سختی می شود زبان را مهار کرد.

به راحتی می شود کسی را که دوست داریم از خود برنجانیم،ولی به سختی می شود این رنجش را جبران کرد.

به راحتی می شود کسی را بخشید،ولی به سختی می شود از کسی تقاضای بخشودگی کرد.

به راحتی می شود قانون را تصویب کرد،ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.

به راحتی می شود به رویاها فکر کرد،ولی به سختی می شود رویایی را به دست آورد.

به راحتی می شود به کسی قول داد، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.

به راحتی می شود دوست داشتن را به زبان آورد، ولی به سختی می شود آن را نشان داد.

به راحتی می شود اشتباه کرد، ولی به سختی می شود از آن درس گرفت.

به راحتی می شود دوستی را با حرف حفظ کرد، ولی به سختی می شود به آن معنا بخشید.

و در آخر: به راحتی می شود این متن را خواند، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 22:47  توسط محمد  | 

 

 

 

اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 1:8  توسط محمد  | 

 

 

 

اي که دور از من در ياد مني با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من .قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:59  توسط محمد  | 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:49  توسط محمد  | 

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:44  توسط محمد  | 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:40  توسط محمد  | 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:36  توسط محمد  | 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:34  توسط محمد  | 

هوس

 





هوس 

 

هوس یه قرص ماه کردم

 

هوس قدری گناه کردم

 

هوس چشمای اشک آلود

 

هوس عشق سیاه کردم

 

* *

 

هوس سرم به سنگ خوردن

 

هوس می خوردن و مردن

 

هوس شعرای پوشالی

 

آدمو تا نصف راه بردن

 

* *

 

هوس صدای ساز کردم

 

هوس راز و نیاز کردم

 

هوس سجاده های خون

 

هوس فاش یه راز کردم

 

* *

 

هوس کردم بمانم تا قیامت

 

که تا آخر بمانم با شهامت

 

بگویم این منم سردار تنهایی

 

بجنگم تا زمانش تا شهادت

 

* *

 

هوس کردم بگویم این من استم

 

شراب خون بدست و عشق پرستم

 

مسلمانم.مسلمانم و با عشق

 

که عشق است در وجودم تا که هستم

 

* *

 

هوس کردم که ترکش من کنم بس

 

دگر کافیست هرچه بود هوس!


نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 17:22  توسط محمد  | 

محبت


از آتش پرسیدم محبت چیست؟          گفت از من سوزانتر است

از گل پرسیدم محبت چیست؟            گفت از من زیباتر است

از شمع پرسیدم محبت چیست؟         گفت از من عاشق تر است.

از خودش پرسیدم تو کیستی؟          گفت نگاهی بیش نیستم
نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 17:8  توسط محمد  | 

احساس دل


**حرف دل **
اگه یه روز کسی بهت گفت دوستت دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری، اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش بشی، اگه گفت همه ی زندگیش تویی سعی نکن همه ی زندگیت باشه چون یه روز میاد و بهت میگه ازت مُتنفر اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی

**احساس**
نامش احساس است ، پرنده‏ای که در قفس زندانی کرده‏ایم .
نامش احساس است ، درقاب عکس کنار پنجرة دلمان گذاشته‏ایم و گهگاه با حسرت انگشت بر شیشه قاب می‏کشیم .
نامش احساس است ، حصار بر دورش کشیده‏ایم با سیمهای خاردار، حتی پرنده‏ای نمی‏تواند بالای سرش پر بزند . مگر احساس وحشی است ؟! سیم‏خاردار برای چه ؟!
احساس بدون پرنده معنا ندارد .
نامش احساس است ،‌ هرجا قلبی می‏تپد او هم هست، هرجا چشمی لبخندمی‏زند، می‏درخشد، سکوت بر لبها جاری می‏شود و واژه‏ها بر نگاهها نقش می‏بندند ، او هم هست.
ما گاهی فراموش میکنیم که بدون او پشت درهای بسته چقدر تنهاییم .
پس پرده‏ها را کنار بزنیم تا احساس هوایی بخورد ، نفسی بکشد ، لبخندی بزند و باز بشکفد...
نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 16:57  توسط محمد  | 

حکایت دل یک من

** حکایت دل **

 

برای آنها که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه مانده اند و دلهای غمگینی که آنها را راندند، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. زندگی شیبی ست و عشق سیبی است.

قرار نبود کسی فقط بگوید دوستت دارم، قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند .....
 

من و تو دور از هم می پوسیم

غمم از پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه های دلهره ست ...

 

از کودکی به من آموختند دوست بدار

و حالا

و حالا که دیوانه وار دوستت دارم می گویند فراموش کن....
 

بیایید الان که به هم نیازمندیم کنار هم باشیم

******* 

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه ؛ همه به دنباله کسایی هستن تا یه جورایی حلالیت بگیرن تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه نامه ها ایمیل ها و حتی پی ام ها  پر میشه از کلمه هایی مثله : (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم ، من رو ببخش ، تو را عاشقانه می پرستم ، مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه تکوننده تره که ؛

(( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ))

پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد

 

نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 16:55  توسط محمد  | 

اگه میتونستم تو دنیا یه چیز دیگه باشم میخواستم اشک تو باشم که تو چشات متولد بشم روی گونه هات زندگی کنم و روی لبهات بمیرم تقدیم به اونی که دوستش دارم و دوستم ندارهآري دوست داشتن زيباست گر چه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 1:47  توسط محمد  | 

مواظب خودت باش
"مواظب خودت باش" یک وداع نیست، اکثرا یک جمله الوداع است. معنی خیلی بیشتر از 3 کلمه را در خود پنهان کرده.
"مواظب خودت باش" چون از این به بعد من در کنارت نخواهم بود. چه بخواهم، چه نخواهم، نخواهم بود. یک زمانی عاشقت شدم، هنوز هم دوستت دارم و میخواهم که بعد از من نیز خوشحال باشی که شاید اگر روزی برگشتم خوشحال ببینمت.
"مواظب خودت باش" چون از این به بعد هیچ کسی به غیر از خودت پیشت نخواهد بود که مراقبت باشد. من نخواهم بود. مواظب خودت باش و فکر مرا نکن. چون از این به بعد من هم به فکر تو نخواهم بود. دنبال من نگرد، ننویس برایم، چون من برایت چیزی نخواهم نوشت. مرا از ته دلت پاک کن، چون من پاک خواهم کرد. فقط بخاطر همه خاطره ها و زیبائیهای مشترکی که داشتیم برایت از صمیم قلب آرزوی خوشبختی میکنم و عزم راه میکنم، میروم ... هیچ وقت برنخواهم گشت.
"مواظب خودت باش" چون با همه چیزهایی که بین ما گذشته ترجیح میدهم که بدانم حالت خوب است. درواقع خیلی هم برایم مهم نیست، من همیشه تو را خوب تصور خواهم کرد. خواهم رفت و هیچ وقت تورا نخواهم دید، تو را با خودت و تنهائیت تهنا میگذارم. میدانم خوت را رها خواهی کرد و به همین خاطر میگویم "مواظب خودت باش". در واقع اینهم برایم خیلی مهم نیست.
"مواظب خودت باش" میگویند و میروند. عاشقان ِعشق آتشین گاها این را بیش از یک بار میگویند، چون جدا کردن آنها مثله جدا کردن ناخون از انگشت است. به این راحتی ها از یگدیگر جدا نمیشوند، سپری کردن این دوره زجر دهنده است، دل را پاره پاره میکند. در هر بار با امید پایان یافته به عقب برمیگردند و با چشمانی که بیانگر جمله "مواظب خودت باش" است، از همیدیگر جدا میشوند. تا آنجایی که امید پایان بیابد... تا آنجایی که محبت پایان بیابد و تا آنجایی که آخرین الوداع به سکوت قبرستان زینت بیابد...
عاشقانی که فراتر از عشق آتشین یکدیگر را دوست دارند، یکبار "مواظب خودت باش" میگویند و میروند. آنها بجای جدا کردن ناخون از انگشت مرگ را ترجیح میدهند. آنها می دانند که تحمل بیش از یکبار این غم را ندارند.
"مواظب خودت باش" میگویند و میروند. مگویند در این حرفها خیانت وجود ندارد و هیچ وقت وجود نخواهد داشت. آیا تنها گذاشتن کسی را که تو را دوست دارد و به تو احتیاج دارد، بزرگترین خیانت نیست؟
"مواظب خودت باش" میگویند و میروند. تو را محکوم به سکوت و تنهایی خود میکنند و میروند. دلت را تکه تکه کرده و بزرگترین تکه را همراه خود میبرند. تو را از خود بی خود میکنند و میروند...
علاوه بر آن نمیوانی آنها را مقسر تلقی کنی. با خود میگویی کسی که "مواظب خودت باش" میگوید برای خود دلیلی دارد. آنها این اجازه را نمیدهند که مقسر تلقی شوند. بخاطر نجنگیدنشان عصبانی میشوی اما او را مقسر نمیدانی. اگر جنگیده باشند بخاطر شکست خوردنشان عصبانی میشوی اما باز هم نمیتوانی او را مقسر بدانی. به شکست خوردن خود نیز عصبانی میشوی اما باز هم نمیتوانی او را مقسر تلقی کنی... به تو میقبولانند که از جدایی نمیتوانی فرار کنی، "مواظب خودت باش" میگویند و میروند.
امید هایت را، رویا هایت را، محبتت را ... همه چیزت را از تو میگیرند و میروند. تنها چیزی که بجای میگذارند یک دنیا خاطره است، و برای غرق ِدر اشک شدنت، نغمه هایی فراموش نشدنی.
میروند. پشت سر خود را نگاه نمیکنند، چون نمیخواهند مشاهده گر بی انصافی خود باشند. میخواهند که همه چیز در آن لحظه و در همانجا پایان یابد و آن صفحه همانجا بسته شود.
نمینوانند بگویند: تمام شد و میگویند "مواظب خودت باش". نمینوانند بگویند: دلم شکسته و نمتوانم ببخشمت و میگویند "مواظب خودت باش". نمینوانند بگویند: که دیگر تو را نمیخواهم و مخواهم از زندگیت بیرون بروم، اما همیشه دوستت خواهم داشت و میگویند "مواظب خودت باش". نمینوانند بگویند: میدانم زخمی خواهی شد، اما بهتر از این نمیتوانم و میگویند "مواظب خودت باش". بخاطر راحت کردن وجدان خویش و میگویند "مواظب خودت باش" چو میدانند زخمی را ایجاد کرده اند به این راحتی ها خونریزیش تمام نمیشود و رد آن هیچ وقت از بین نمیرود.
"مواظب خودت باش" یک نقطه است. به من نگو "مواظب خودت باش"، من فقط میخواهم سر بدی ها نقطه بذارم. اما تو خوبی هستی... تو نور چشمانم، تبسم رو لبانم، تو خوشحالی درونی من هستی. تو رنگ زندگیم، تپش قلبم، تو نشاط زندگی من هستی. تو فانوس راهم، تو شریک دردم، تو همسفر دلم هستی. "مواظب خودت باش" نگو به من. سر جمله من نقطه نگذار.
ای کاش بعضی چیزها را انچنین تجربه نمیکردیم. ای کاش میتوانستی مرا ببخشی... ای کاش من هم میوانستم ببخشم... ای کاش میتوانستیم زمان را به عقب برگردانیم... ای کاش همه چیز را با عقل امروزمان دو باره تجربه میکردیم... حیف...
نمیشه نری؟ نمیشه که تموم نشیم؟ وقتی من تو را کم دارم چگونه میتوانم کامل بشوم؟ جای خالیت را با چه کسانی میتوانم پر کنم؟ نمیشد که با هم با شیطانی که بین ما نفوذ کرده میجنگیدیم؟ یادت هست که میگفتی عشق های بزرگ، بزرگترین موانع رو پشت سر میگذاره؟ یادت هست که میگفتی رفقت های حقیقی از پس هر گونه امتحان با سر بلندی بر می آید؟ یادت هست که میگفتی عشق بالاخر در نهایت برنده مشود؟ یادت هست که میگفتی در زندگی ارزشهای وجود دارد که هرگز لکه دار نمیشود؟ یادت هست که میگفتی بزرگترین ظفرها از پر خونترین جنگ ها بدست می آید؟ راستی همه اینها دروغ بود؟

نمیشه نری؟......... نمیشه که تموم نشیم؟.......................
باشه........ هرجوری که تو میخواهی .............. پس........ "مواظب خودت باش".........
نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 1:22  توسط محمد  | 



اسمان را چه بغض جدایی
یاد یه یار قدیمی
سوز یه ساز شکسته
قطره های باران را که شمرد
او که با تو او که بی تو همه جا یاد تو بود
او که هر جا رسید پر از سودای تو بود
و چه والا وچه شیدا عاشق عشق تو بود
من همانم او که همه جا ورد زبانش این بود
عشق دیوانگی است و من دیوانه وار عاشقم
و تردید های تلخ را به حقیقت می پذیرم و دم نمی زنم
و چه خوش بود که من عشق را با دست نوازشگر غم
لمس کنم
و ندانم ان چیست و فقط لمس کنم
من دلم می ترسد از حکم غرور
و از همه باید ها و از همه بودنها می ترسد
من از عاشق بودن هم نیز می ترسم
من دلم میمیرد من دلم از این فاصله ها می ترسد
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:41  توسط محمد  | 

پیش فرض

صدای پای رفتنت تنیده در حریم کو چه های خالی دلم

و قلب کوچکم برای با تو آشنا شدن

تمام کوچه های شهر عشق را بهانه می کند

بیا ...

هنوز هم نگاه تو میان قاب پنچره نگاه می کند مرا ولی غم نگاه من

غزل غزل

هزار بیت شعر تازه می شود

تو را ترانه می کند

بیا بیا .......

بیا بیا تو آسمان آبی دل منی

و در صفای بام آسمانی ات هزار کفتر سفید آشیانه می کند

بیا که باغ با صدای خیس چشمه های تو

پر از شکوفه های سرخ می شود و باز هم

صدای پای آب چشمه سار تو هوای خانه می کن

بیا بیا .....
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:37  توسط محمد  | 




گاهي وقت ها آنقدر غرق در آرزوهاي خودت هستي که يادت ميره خودتم آرزوي کسي هستي
دلي گفت: كه آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من! عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من؟ مرگ خنديد: در اين خانه‌ي ويرانه‌ي من
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:35  توسط محمد  | 

انجا که باغ در اسارت پائیز بود بهار آمد با هیاتی از شکوفه های رنگین تا
.باغ را به جشن شکوفایی ورقص شاپرکها دعوت مینمود
جویباران به حمایت درختان تشنه میشتافتند تا شاهد بردن برگهای نیمه جان به گورستان مرداب نباشند
چشم شقایق نگران شکفتن گلها بود که مبادا توسن تگرگ در رگ انها بتازد
فصل هم آغوشی را به حصار تنگ خاموش مبدل سازد
بهار آمد تا پرندگان تبعیدی رابه دیار خویش باز گرداند و بر فراز طلیعه اولین نور زندگی را آغاز نمایند
تو با منی مثل نفس سایه به سایه قدمهایم مثل گوشواره به گوشه بادبادکهایم
وقتی که هستی تا آخر زمستان بدون چتر در باران میروم وبی رنگی های روزهایم را با مداد رنگیهای یاد تو رنگ میزنم
شعرا میگویند هر تار موی تو به اندازه یک قصیده است طفلکی شانه سر کور شد بس در شب سفر کرد
وقتی که تو نیستی جدول متقاطع تنهائیم را با گری واه ودرد پر میکنم انگار زمستان است وچترام را در باران گم کرده ام
وقتی که تو نیستی انگار زمستان است و چتر ام را در باران گم کرد ه ام
وبرای همیشه چشمانم را با باران گیاه پیوند میزنم
وقتی که تو نیستی گریه را بهانه میکنم
وبا حنجره خونین فریاد میزنم با اولین ملامت تو درد من اغاز میشود
ای دشت سوخته من بمیرم برای تو که در حریم اندیشه ات سراب تجلی میکند...
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:33  توسط محمد  | 

هلال پاک
هلال نازک ماه را روی موهايم می گذارم تا درخشندگی اش برق اشکهايم را کمرنگ کند. رويای آمدنت سرابی است در دور دست و من زایر تشنه ای که در کوير دلدادگی می دوم. برخيز، برخيز و به استقبالم بيا، ببين پيراهنم از جنس شقايق های آسمانی ست و دستهايم بوی مريم می دهند. امشب در انتظار خدا نشسته ام، با يک سجاده نور ويک دنيا تنهايی و
قلبی شکسته که برايش به سوغات آورده ام.


نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:31  توسط محمد  | 

چرا؟




می خواهم تنها تر از تو بميرم،
در لابه لای برگ های سبزی که تا فردا زرد می شوند.
صدای خش خششان، آرام بخش نفسهائيست که ديگر بهانه ای برای ماندن ندارند،
دور می شوم، از تو، از آسمان و از باورمان که شکستنی ام،
مثل همان تنگ بلور، من می شکنم، اما تو می مانی و شکسته های من.
هنوز نمی دانم، چرا پروانه ها را می گرفتی و من برايشان گريه می کردم
و شايد تا فردا ندانم که چرا از صدای کلاغ خوشت می آمد
و من در نوازش پرستو ديوانه بودم.
انگار دلم می خواهد با تو بميرم،
با تو بشکنم و با تو تنها شوم. آنقدر تنها که جز من و تو،
حتی نفسهايمان نباشند.
من و تو نفس می شویم، ما می شويم و ساده در فصلی ديگر از زمان.
تاريخ معنايی ندارد، وقتی جايی برای ستاره شدن نيست،
وقتی حسی برای باران شدن می ميرد و دلی برای ترانه شدن غزل نيست.
تو غبار کدام آيينه بودی، که تصوير تنهاييم را در خودشکستی و من،
چرا، روی قاب ترک خورده ی زندگيم، به دنبال تو می گشتم؟
باشد، می گذرم از تو و از خاطره هايت.
به اطلسی قسم ديگر به جاده نگاه نمی کنم
فقط يک گلايه، مگر قرارمون زير باران نبود، پس چرا گريه کردی؟
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:29  توسط محمد  | 

تو نمی دونی

نازنینم سلام
امروز کمی آرامترم
به خیالم که آمده ای
همه را خبر کردم برای استقبال
همه اینجایند
همه منتظر
اما من بی قرار و مضطرب
چشم به راه
خیره به در
گذشت ساعت ها و روزها
همه رفتند بی خیال و بی دغدغه
من ماندم خیره به راهی زرد و پائیزی
برای همیشه باریدم
برای همیشه خشکیدم
جواب سوال هایی که ذهنم مدام در بازجویی هایش از من میپرسد را نمی دانم
و من باز شکنجه می شوم
جواب سوال هایی که دیگران در دادگاه زندگی ام از من میپرسند را به خدا نمی دانم
و من این بار هم محکوم شدم به جزایی دیگر
همنفسم بدان که پیکرم را به دستشان سپردم تا شکنجه ام کنند و در حبسی ابد بپوشانندش
اما آسوده ام چرا که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند اندیشه شیرین تو را از من دریغ کند
من برای ابد از این بابت آسوده ام
در من مثل همیشه آرام بخواب....




....
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:24  توسط محمد  | 

اتش شمع


اگر همه کلمه ها با من قهر کنند. اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود. اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند. اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد. اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند. تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند. اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب. اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود. عنان صبر را از دست نمی دهم.

اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.

آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟ آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟

دور از تو لبها و لبخند. چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود.
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:22  توسط محمد  | 

از همه دنيا ، نيمكتي مي خواهم براي نشستن
به دور از جماعتي كه از آنها خسته ام
نيمكتي خالي در سياهي شب
براي همه تنهايي ام جايي سراغ داريد ؟
جايي دور از اينجا ، جدا از همه ....
مي خواهم دور از همه اين تن ها ، جايي با خودم تنها باشم
مي خواهم فرياد بزنم ... سكوت كنم ... آه بكشم ... اشك بريزم
مي خواهم پرده اي از مه ميان من باشد و شما
خستــــه ام !
نيمكتي مي خواهم براي نشستن ....
.
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:18  توسط محمد  | 

من واسه تو مردم این حرف آخرینه
دوست ندارم به جز تو کسی اینو بدونه
اینم یه نامه ابری به امضای یه دیونه
فقط خوش به حال اون کس که یه عمر با تو می مونه
نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 4:17  توسط محمد  | 

عجب صبری خدا دارد
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان لحظه اول
كه اول ظلم را مي ديدم ازمخلوق بي وجدان جهان را به همه يبايي وزشتي به روي يكديگر ويرانه مي كردم
-------
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش ونوش مي ديدم نخستي نعره ي مستانه را خاموش آندم برلب پيمانه مي كردم
------
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ديگري پوشيده ازصد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم
------
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتمنه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها يز مي كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه ي صد دانه مي كردم
------
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنهايي يك مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه مي كردم
------
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سروپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
------
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ناز بريك نارواگرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم
-----
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف وعامي زبرق فتنه اي اين علم عالم سوز مردم كش به جز انديشه اي عشق و وفا معدوم هرفكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم
-----
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته وتاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل وفرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد


نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 ساعت 3:52  توسط محمد  | 

 

 

باز هم دلم تنگ است
باز هم تنها تر از هميشه شدم
غريبه اي که هيچکس را نميشناسد
شايد ديگران او را به خاطر نياورند
بايد بگويم بريده ام
اما جرقه اي از اميد نميگذارد
نميدانم از چيست؟
ولي تا به حال روشن مانده
کي رو به خاموشي ميرود
نميدانم؟
ولي ميدانم که عمر من است که ميگذرد
اميد واهي است!
انتظار بهانه است!
امروز هم مانند ديروز بوده
فردا يمان هم همين است
به کدام آينده دل ميبينم
مبهم است!!!
ميگويند آينده را خود ميسازيم
کدام آينده
چيزي که وجود ندارد نياز به ساختن هم ندارد
نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 ساعت 3:51  توسط محمد  | 

مونس

همیشه از خدا یه مونس می خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه و دلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه.

.... تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم، ساده و بی ریا مثلِ خنده ها و نگاه های معصومانه ات. اسمِ زیبایِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چیده ام.

شاید عشقِ تو والا ترین مقامی است که به افتخارِ آن نائل آمده ام.

دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی تو که تمام ِسلولهایِ تنم رو بنام خودت قباله کرده ای، دوست دارم وقتی به خانه می آیم دست هایِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هایِ منتظرم به پرواز درآیند.

تو زمینی نیستی، تو فرشته ای هستی که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است.

هر شب وقتی  به جستجویِ تو می نشینم آسمان را در نگاهم جا میکنم ناخودآگاه به سجده می روم و تو را می بارانم.

تو شاه بیتِ غزل هایی هستی که جرقه اش را در ذهنم می زنی.

من دیگر از آنِ خودم نیستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. همیشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگیمان را در ذهنم به تصویر می کشم.

بی تو تاریکم و با تو یلدایی ترین شبِ سال.

کنارم باش تا آجرهایِ زندگی را رج به رج در زیرِ ایوانِ نگاهت بچینم و بیتوته ای را که سالهاست در زیرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگی نشسته ام را به گریه وامدار زیرا در یک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد.

نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 ساعت 3:2  توسط محمد  | 

جاده غربت
نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 ساعت 3:1  توسط محمد  | 

فال
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاعل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتي
نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 ساعت 2:57  توسط محمد  | 

حقیقت عاشقی

دختره پرسيد: واقعا" کی رو دوست داری؟ کی رو بيشتر از همه تو دنيا دوس داری؟
پسره گفت: تو رو!
دختره پرسيد: هميشه همينجور می مونه؟ .. هميشه همديگه رو دوست خواهيم داشت؟ (از جوابی که پسره ممکن بود بده خيلی خوشش ميومد)
پسره گفت: هميشه! .. ما هميشه با هم می مونيم. ما شبيه مرغابيای کانادايی هستيم! (اولين تشبيهی که به ذهن ش خطور کرد اين بود، چون اون روزها اغلب به اين فکر ميکرد) .. ميدونی ، اونا فقط يه بار تو زندگيشون جفت گيری ميکنن. اولِ زندگی يه جفت انتخاب ميکنن و هميشه با هم ميمونن. اگه يکيشون بميره يا هم چو چيزی ، اون يکی تا آخر عمرش تنها زندگی ميکنه. اگرم با جمع زندگی کنه، بين بقيه ء مرغابيا مجرد باقی می مونه.
دختر گفت: اين که خيلی غم انگيزه .. فکر ميکنم تنها زندگی کردن در ميون جمع ، غم انگيزتر از تنها زندگی کردن دور از ديگرانه.
پسره گفت: آره! غم انگيزه .. اما اين قانون طبيعته.
دختره پرسيد: تا حالا مرغابی کشتی؟ ميدونی منظورم چيه؟
پسره سرش رو به تاييد تکون داد. گفت: دو سه بار يه مرغابی رو زدم ، يکی دو دقيقه بعد می ديدم يه مرغابيه ديگه از ميون بقيه برميگشت و شروع ميکرد به چرخيدن دور مرغابيی که رو زمين افتاده بود .. و جيغ ميکشيد.
دختره با دلواپسی پرسيد: اون وخ اونم ميزدی؟!
پسره جواب داد: اگه ميشد .. بعضی وقتا نمی تونستم.
دختره گفت: دچار عذاب وجدان نمی شدی؟!
پسره گفت: هيچوقت! .. وقتی داری شکار ميکنی به اين چيزا فکر نميکنی. ببين! من همه چيز مرغابيا رو دوس دارم. حتی وقتی شکارشون نميکنم دوس دارم تماشاشون کنم. اما خب زندگی پر از چيزای ضد و نقيضه. نميشه همش به اين تناقضا فکر کرد.
نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 4:22  توسط محمد  | 

زندگی و عشق
سرور
من میخوام همیشه عاشق بمونم
من ازدیاری خسته آمده ام
از شهری که هیچ مرا کسی
آشنا نخواند
فریادها کشیدم اما بازهم
جوابم کردند
آز عشق گفتم
همه از سکوت حرف زدند
از سکوت حرف زدم همه مرا دیوانه خواندند
گیتار بدست گرفتم
نگاهی از سر گیتار به سویم راندند
شاید فرامرز بدون گیتار دلیلی برای توجه شدن نداشت
به دلهره صبح را شاداب تا شب گذراندم
تا شب بازهم
به دنیای غریبه ام بروم که فقط خود دانستم
چه بود
اشک های خلوتم را فقط با خود قصه کردم
اما صبح همان بودم که همه بودند
کسی از شبهای من نمی داند و نخواهد دانست
چه شبها گذشت
چه حیرانی ها که برای دلدادگی نصیب خود کردم
و حال آنها زندگی میکنند خود را
و من حیران از گذشته ای که با آنها زندگی کردم
دست تقدیر اینگونه برایم نوشت
حال از خود هم خسته ام
چه برسد از دیگران
به بن بستی رسیده ام که فقط سفر را
علاج میدانم
یکی گفت
دیوانه ای
اما نمی دانست من خود دیوانه اویم
یکی رفت
من شکستم
به تمامی لبخند ها لبخند جواب دادم
اما تمنای دلم را
همه برای خلوتشان خواستند
نه برای من
تاریخ مصرف خورد به حضورم
بازهم نشستم نوشتم خواندم
و کلبه تنهایی ام را ترس از
فردا ندانستم
روزها گذشت
اما دیگر نمی شود با سرنوشت دست و پنجه نرم کرد
خسته ام خسته
میخواهم گوشه ای بنشینم
تا روزی مرا ببرند
آری ببرند به آنجا که از آن
هیچ ندانسته بودم از قبل
وای چقدر من حرف دارم و حوصله شما کم
این نوشته را هم بخوانید تا شاید بدانید
در زندگی باید ان باشی که دیگرانند
باید قانون های خود را
به نرخ بازار خورد
نه چون من که فقط گفتم
می شود
باور کنید خر بودن اندازه دارد
کسی گفت
زندگی تمامش قصه است
خنده ام آمد
اشک آلود جوابش دادم
چرا حال میگویی که من
دیوانه تو گشته ام
دوست خوب من
آره با توام با خودت
شعر بخوان برای شب
اما روز را در اغوش بگیر
این است
صفحه تو در توی زندگی
دیر بجنبی کلاه را تا انگشتان پایت
تقدیمت میکنند و درجواب اعتراضت میگویند
مگر سردت نبود ؟؟؟؟
این هم آخرین خط
به خدا قسم اشک آلود مینویسم
عشق را تا ابدیت باید در سینه داشت
حتی سکوت هم نکنید تا مبادا عطر
چشمانش از یادتان برود
آری عطر چشمانش
من میخوام همیشه عاشق بمونم
نوشته از فرامرز
نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 4:21  توسط محمد  | 

پاییز و دل

سرور

خدایا یا بکش یا کسی را

 دوست دار دیگری مکن

که دوست داشتن و عاشق بودن

روزی هزار بار مردن است

مردن از دوری

مردن از عشق

خدایا

در سکوت سایه ها بدنبال

ترانه ای برای تمنای این

دل حیران خود گشتم

پاییز هم میخواهد برود

خدایا من از زمستان ....

در حالیکه زندگی من

چون هیاهوی آن دیوانه پسری است

که تو خالی بودن حرفهای زمستان را

باد هم نگارش نمیکند

خدایا دیوانه گشته ام

از تکرار ترانه های

عاشقی

خدایا دست به دامانت به دنبال تکه ای

از قلب تکه تکه شده ام میگردم

آری

قصه من و دیدار

قصه شب شد و صبح

تکرار ابدیت خیالم شده است

من حیران از پاییز

به دنبال جمله ای از زمستان هستم

روز میگذرد

 من

باز هم تکرار میکنم قصه سوزناک اما

دوست داشتنی

زمستان را

تا شاید

سوز زمستان

سوزش دلم را از جنس

پاییز مداوا باشد

هرچند

حرفهای زمستان

مرا تا عمر دارم

آواره کرد

شاید

باید میدانستم

روزی او میرود

و من

تنها می شوم

تن ها ترین.....

نوشته از فرامرز

نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 4:19  توسط محمد  | 

شکسته

گفته بودی شعرهایم رامثل آنروزها نمی خوانی

آه قلبم شکسته می بینی شایداین رادگرنمی دانی

مهربانان خوب می دانند قلب عاشق همیشه شکسته است

توکه قلب شکسته رادیدی ازچه راضی شدی برنجانی

گفته بودی که می میرم یک شب بی ستاره .ابری

صبح هم پانویس مطبوعات می شود مرگ عشق ایرانی

 

نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 4:9  توسط محمد  | 

وقتی تو امدی
وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي
تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي
تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي
وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني
تو همان اميد زندگي مني كه آمدي
تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت
تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم
و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!
تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد
كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و
داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به
استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و
ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي
تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و
قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي
تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي
تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند!
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم
و كليدش را به دست حق ميسپارم
نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 4:0  توسط محمد  |