تبليغاتX

About Blog


صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ


Archive

شهریور 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


Links

ساده مثل تو
ستاره دختر تنها
عسل گافبین
کلبه عشق
چرک نویس(ساسان)
فرشته عشق
اسکاد ران عشق
رکسانا
ஐ♥ღ دختر ایرونی عاشق ღ♥ஐ


Daily Links

آرشيو پيوندهاي روزانه


Category

دنیای من
دنیای من
شکستن
تنهایی
 


Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

 

نذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی

 

غیرازتوباشم

 

 

 

می خوام از خوابی که لحظش یه ساله برای دیدن

 

روی تو پاشم

 

اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با توهمه دنیا رو حس کرد

 

همه دنیا بیاد وتونباشی دلم

 

دق می کنه با این همه درد

 

تمومه زندگیمو زیروروکن که بی تو دلخوشی هامم گناهه

 

خودت باش و من و دیوانگیهام فقط

 

با تو دل من رو به راهه

 

بذار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه

 

می شه افسانه هارو زندگی کرد اگه

حق با منه دیوانه باش
نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 3:17  توسط محمد  | 

عشق من

همه می گن که گناهه......................................................عشق پاک من به چشمات

می گن عشق ما تباهه.........................................................دل ندم به سادگی هات

همه فکرشون همینه...............................................که جدا بشیم من و تو

نمی خوان عشقی بمونه.................................میون قلب من و تو

تو بگو که این دروغه..........................توی قلبت جا ندارم

سرت اینقدری شلوغه..........من دیگه جایی ندارم

حس تلخ یه حسادت.........تو چشاشون خونه کرده

میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده

به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو

بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو

بیا ثابت کن به دنیا...........................................................که هنوزم عشق زنده اس

بینه هرچی توی دنیا ............................................................عشق پاک ما برنده اس

میگن عاشقی که جرم نیست......................................................عشق یک پسر گناهه

میگن عشقه اون که عشق................................................. نیست هوسه فقط گناهه

اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت

می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت

حرفاشون برام مهم نیست.............پشت تو هرچی که می گن

هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن

می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن

نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 3:13  توسط محمد  | 

 

 

هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی می دونی جدا میشی... هرگز نگو دوسش داری وقتی که بهش اهمیت نمیدی... هرگز درباره احساست حرف نزن وقتی که واقعاً وجود نداره... هرگز به چشماش نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری... هرگز بهش سلام نکن وقتی می دونی خداحافظی در پیشه... هرگز به کسی نگو تنها اونه وقتی تو ذهنت به دیگری فکر می کنی... هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری... هرگز به این آسونی ها از دستش نده... شاید هیچ وقت کسی رو پیدا نکنی

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 1:4  توسط محمد  | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم ..چون دنيا يه روز تموم ميشه. ... نميخوام بگم که مثل گلي. ... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره است... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي..نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم.... چون . چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم. ... چون باور نمی کنی

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 1:1  توسط محمد  | 

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 0:59  توسط محمد  | 

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 0:58  توسط محمد  | 

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 0:56  توسط محمد  | 

 

 

هميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 0:46  توسط محمد  | 

به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 0:39  توسط محمد  | 

خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشات مي ميره بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره . خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي . خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي . خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 0:33  توسط محمد  | 

هم صدای عشق

اگه دستم به جدایی برسه اون رو از خاطره ها خط میزنم

از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط میزنم

اگه دستم برسه به آرزوم با ستاره ها قیامت میکنم

نمیزارم کسی عاشق نباشه ماه رو بین همه قسمت میکنم

وقتی گاهی منو دل تنها میشیم حرف های نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین بادو ساخت خیلی از ندیدنی هارو شنید

غصه ی جدایی ما آدما غصه ی دوری ماست از خودمون

دوری منو تو از لحظه ی عشق غصه ی سادگی گمشدمون

غصه ی سادگی گمشدمون/....

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 2:16  توسط محمد  | 

جدایی
تو همین فکرا بودم ...
داشتم گریه می کردم، به دقایق و ثانیه هایی فکر می کردم که باید جدا شد، دستها را از تمام آرزوها و خیالات رها کرد، از تمام دلبستگیها ...
جدایی از عشقی که هرگز متولد نشد، جدایی از لحظه ای که هیچ وقت نیامد، جدایی از دستانی که هیچگاه لمس نشد، جدایی از دلی که ...
تو همین فکرا بودم، منتظر حادثه ای بودم که قبل از تولد عشق مرا از تمام خاطراتم جدا کند، مرا از آینده ای که هنوز اتفاق نیفتاده، جدا کند.
مرا قبل از رسیدن، جدا کند...
نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 2:6  توسط محمد  | 

 

 

 

باز هم فرصت هست برام بگو هيچ وقت براي رسيدن به عشق دير نيست کاش حداقل يه بار براي ديدن من مي امديو با تو گريه مي کردم مطمئن باش و مطمئنم هستي که هيچ وقت فراموش نمي شويو نخواهي شد عاشقت خواهم ماند و ترانه هايت را ماندگار خواهم گذاشت

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 0:30  توسط محمد  | 

عشقت رو نصيب کسي کن که لايق ان باشد نه تشنه ان زيرا هر تشنه اي روزي سيراب خواهد شد

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 0:27  توسط محمد  | 

عمری به جستجوی نویسنده بود: خالق نقشش. غافل از اینکه تمام این مدت ،خود در حال رقم زدن سطرسطر داستانش بوده. نویسنده خودش بود. دیگر بهانه ای برای ادامه داستان نداشت.

 

 

عشق نخستين نياز براي پيوند عشق يعني دوست داشتن به اضافه صداقت ، رفاقت ، معرفت عشق يعني امروز ، فردا و هميشه عشق آن سوي من است ، آن سوي ترديد ، آن سوي اگر ، آن سوي اما ، شايد ... عشق را بايد به جا آورد ، محترم شمرد ، شناخت عشق كودكي است كه بوي صداقت و صراحت مي دهد دست عشق را در كوچه هاي پر از ازدحام زندگي نبايد رها كرد عشق را نبايد رنجاند ،

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 0:26  توسط محمد  | 

در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام (محبت اين رود به آبراهي جاريسست به نام (دوستي) اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام (عشق) اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام (وفا) و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام (جدايي)

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 0:25  توسط محمد  | 

سلام مهربان من دلیل تمام بی مهریهایت را فهمیدم. من دلیل نامهربانی های دلت را
 
فهمیدم. چقدر دیر چند ماه، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه، چند ثانیه به سادگی
 
دلم خندیدی... یادت هست با کلام به ظاهر مهربانت با صدای دلنشینت چگونه رامم
 
کردی؟ یادم هست وقتی صدایت را حتی یک روز نمی شنیدم بسان کودک مادر
 
مرده ای زانوانم را از فرط بی کسی در گوشه ای از خلوت خویش آنقدر سخت می
 
فشردم که صدای اعتراض تمام سلول هایش را می شنیدم... یادم هست حرفهای
 
عاشقانه ی تو گسل های زلزله خیر قلبم را تکان می داد. اما ناگه موجهایی سهمگین
 
آوارهای بی کسی را بر سرم فرود آوردند... دیگر تو نبودی، حال من بودم و
 
خاطرات با تو بودن... من بودم و غروبی بی طلوع. حال من بودم و غربتی بی
 
پایان. روزهای سختی بود. من صدای شکستن شیشه ی نازک قلبم را شنیدم. من
 
حضور سایه ی غریبه ای را از فرسنگ ها فاصله حس کردم آرام و بی صدا گریه
 
می کردم، بر دهانم مهر خاموشی زدم تا مبادا صدای هق هق گریه های دل شکسته
 
ام را بیگانه ای از پس پرده های بی کسی ام بشنود و من در دادگاه عقلم دریافتم که
 
برایت حکم عروسکی بودم که کمی احساس داشت... من گمان می کردم که حضور
 
لیلی زمانه را در من حس کردی اما دریافتم که تو مجنون لیلای دیگری بودی. ای
 
کاش دوست داشتن را تجربه نمی کردم، تجربه ی تلخی بود... دیگر هیچ وقت نمی
 
خواهم حضوری گرم، سرمای وجودم را محو کند... دیگر هیچ گاه به نگاه عاشقی
 
دل نمی بندم و هیچ گاه به سلام مهربانی پاسخ نخواهم داد و اینک حکم صادر شد:
 
جدایی، جدایی جدایی....
نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 4:2  توسط محمد  | 

خدا حافظ

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده


خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:50  توسط محمد  | 

غم هجران
 

 

تا كي بايد غم هجرانت را تحمل كنم

 

و تو کنار او باشی

 

تا كي بايد به گريه هاي شبانه ام ادامه بدم

 

و تو در دنياي خودت سر كني

 

تا كي بايد چشم به راهت بمانم

 

و تو بی اعتنایی کنی

 

تا كي بايد چو شمع بسوزم

 

و تو مثل پروانه دور گل ديگري باشي

 

تا كي بايد تورا به چشم معشوق نگاه كنم

 

و تو عاشق ديگري هستي

 

تا كي

 

تا كي

 

….

 

 

..

 

.

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:49  توسط محمد  | 

گریزی نیست
نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شايد تا طلوع فردا شايد تا آنسوي

شب مي دانم تا خواب شب پره ها راهي نيست مي دانم شب دوباره زنجره ها

خواهند خواند اما مي دانم که قلبم هميشه عاشق خواهد ماند مي دانم راهي براي

گريز نيست مي دانم قلبي که بخشيده شود بازگشتي دوباره برايش نيست اما نمي

دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شايد باد

صدايم را به گوش تو بسپارد نمي دانم ولي من هميشه به انتظار خواهم ماند شايد تا

ابد دوباره زمزمه هاي تو را بشنوم شايد تا ابد دوباره تو را ببينم شايد تا

ابد...............


نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:45  توسط محمد  | 

گریه نگن
بد از اين گريه نکن از دلم شکوه نکن 

با اين همه زخم زبون مرا آزرده نکن 

از اين کلام بهره ببر مرا از ياد ببرقيمت دل گرون شده 

دست تو سرده ديگه واسه من مردی ديگه 

دل من يه ماهيه حاصلش تباهيه

هميشه تو حسرت و رنج و بی قراريه

بگو بد کردی بگو ميخوای که بر گردی بگو

به منه شکسته دل تو جفا کردی بگو

بگو دلت سنگه بگو اين اوج آهنگه بگو 

بگو دله سياهه تو اسير نيرنگه بگو

ميخوای بگی پشيمونی قدر منو را خوب ميدونی

ميخوای که ا عترف کنی روت نميشه نميتونی

نگو که پايبندی هنوز نگو که دل تنگی هنوز 

نگو گذشته ها گذشته ميخوای بر گردی هنوز 

دست تو سرده ديگه وسه من مردی ديگه

جايه عشقت تو دل من حسرتو و درده ديگه 

دل من يه ماهيه حاصلش تباهيه

هميشه تو حسرتو و رنجو بی قراريه

اينهم صدايه قصه بود رفتنه من حادثه بود

بايد که فريد ميزدم اما صدام گرفته بود

حرفای من نفرين نبود حرف دلم همين نبود

کاشکی از همون رز ازل عاشقی رو زمين نبود
نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:42  توسط محمد  | 

ای کاش

 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم

نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت و

دستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید و

صد واژه ی پر مهر

از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

و باز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان

را می پیمودیم و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود

نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما

همیشه در کنار هم باشیم

و تو با وجود گرمت به کلبه یخ زده ام گرما ببخشی

و مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی

و یار همیشگی من باشی

ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو

تو را ببینم

 

 

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:40  توسط محمد  | 

گمشده من

 

 

دوباره باز آغاز بی پایان گریه های من شروع می شود

 

و دوباره باید رویای شکفتن با تو را از یاد ببرم

 

دوباره باید آرام و بی صدا در ظلمت شب

 

از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشانها

 

صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند

 

به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد

 

و من را از تو جدا کرد

 

لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را

 

تو به صدا در آوردی و آهنگ جدایی را نواختی

 

حالا چگونه این دل من با این فریاد دل خراش جدایی کنار برود

 

 احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم

 

ولی عزیزم تو را هرگز فراموش نمی کنم

 

اگر چه جدایی بین ما می افتد


نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:39  توسط محمد  | 

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:36  توسط محمد  | 

تقدیر سرنوشت

 


 

 

من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد

و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:29  توسط محمد  | 

قاضی سرنوشت من


قاضي سرنوشت من،

 

عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟

پس شتاب كن....

گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...

نفس هايم به شماره افتاده اند...

شتاب كن...شتاب...

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:26  توسط محمد  | 

هوایی برای تنفس نیست....

مشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:25  توسط محمد  | 

عذر خواهی
با عرض پوزش از دوستان بخاطر کسالتی که داشتم نتونستم آپ کنم و مدتی در بستر بودم از همه دوستان که در این مدت با نظراتشون منو مورد لطف قرار دادند سپاسگذارم..
.
.
.
.
محمد
نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 3:23  توسط محمد  | 

<-عشق پاک->

<-Matrix_Radmanesh->